تبليغاتX
سفـــر بر مــــدار عشق
دستنوشته ای از شهید علم الهدی

بسم رب الشهید 

 

در این چند روز با خاک انس گرفته ام.

بوی خاک گرفته ام.حال می فهمم که علی ابن ابیطالب چگونه می فرماید:

سجده ای نماز ،حرکت اول ،خم شدن روی مهر،

این معنا را میدهد که خاک بوده ایم ،

حرکت دوم این معنا را دارد

که از خاک بر خواسته ایم،متولد شده ایم ،

حرکت سوم،رفتن دوباره به خاک،

به این معناست که دوباره به خاک بر می گردیم، مرگ .

وحرکت چهارم ، به این معناست که دوباره زنده می شویم،حیات قیامت.

 

 

پی نوشت۱:

علی عاشق ترین معشوق دنیاست

میلادش مبارک...

 

پی نوشت ۲:

ميلاد علمدار ولايت...سيد و اولاد پيغامبر...هم نام مولاي متقيان

آيت ا... خامنه اي هم مبارك...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت11:37توسط فاطمه سماواتی |
ازخاك تا افلاك

بسم رب الشهيد

 

به يادآنهايي كه رفتند تا رفتنشان دليل بودن ماشود

 

اين روزها

روزهايي ست كه مانايي انسان ها

به ماندني نبودن آنهاست

روزهايي كه ستاره هاي افلاكي عزم رفتن مي كنند

تا سياره هاي خاكي باقي بمانند

وهمچنان سردر گم دور خود بچرخند...

 

 

پي نوشت:

خدايا ستاره ها كه رفتند،خورشيدرانگه دار...

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت16:2توسط زهرا هدایتی |
شهــید مهدی زین الدین

بسم رب الشهید

 

بعد از اتمام جلسه در کنار شهید زین الدین بودیم،

آقا مهدی رو کرد به من :

_ فلانی !بمانید کارتان دارم .

بچه ها که رفتند من و برادر محمود منتظر ماندیم .

ساعت نه صبح بود ،

از من خواست زیارت عاشورا بخوانیم.

من با تعجب گفتم :

_ آقا مهدی الان ؟ توی این موقعیت ؟

_ آره ،دوست دارم سه نفری با هم یک زیارت عاشورا بخوانیم.

رفتیم توی یک چادرو شروع کردیم...

همین که نام مقدس حضرت ابا عبدالله الحسین بر زبانم آمد...

اشک های آقا مهدی نیز هروله کنان بر گونه هایش دوید ...

آنگاه چنان ضجه هایی از ایشان بلند شد  که عنان اختیار  از کف دلمان ربود ...

به خلسه عجیبی فرو رفته بود ...

واقعا خودش را در حضور در امام حسین (ع) می دید ...

 

حاج حسین شکارچی

 

 

 

التماس دعا ...

یا مرتضی علیُ مددی ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت16:40توسط محدثه آقاجانی |
شهيدجهان آرا

بسم رب الشهيد

 

كوتاه  از زندگي شهيد جهان آرا از زبان همسرش صغرا اكبرنژاد

 

شهادت

 

محمد يك روز ازمن پرسيد:

اگر شهيد شوم چطور برخوردمي كني؟

من هم يك جواب داشتم:

چون شهادت حق است خدا هم صبر آن را مي دهد.

 

 

آخرين ديدار

 

يك ماه قبل از شهادتش تهران بود

حال خاصي داشت

مي ديدم موقع نماز قنوت هايش عوض شده است

بيش از حد در قنوت مي ايستاد

همين نشانه ها مرا به فكر فرو برد كه شهادت محمد نزديك است

در همان روزهاي آخر برخوردهاي عاطفي اش بيشتر شده بود

اين آخرين باري بود كه محمد را ديدم

موقع خداحافظي با حال عجيبي حمزه(فرزندش) را بغل كرده بود

چنان او را در آغوش گرفت كه گمان كردم دارد او را مي بويد

بعد كنده شد و رفت

يك ماه بعد هم چشمم در پزشكي قانوني به عكسش افتاد...

 

پی نوشت:

این الرجبیون..؟!

میلاد امام باقر(ع)مبارکباد

 

+نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت15:29توسط زهرا هدایتی |
شهید فاطمی سردار عبدالحسین برونسی

بسم رب الشهید

 

می گفت: چند شب پیش خواب بی بی(س) رو دیدم که گفت: باید بیایی.

مطمئنم که توی این عملیات، مهلتی رو که برام مقررکردن

 تا روی این زمین خاکی بمونم، تموم میشه. باید برم.

 

 

تو هال خوابیده بود.

بالا سرش که رفتم دیدم تو خواب داره با حضرت زهرا(س) حرف می زنه.

اسم رفقای شهیدش رو می برد و می گفت:

اونا همه رفتن مادرجان! پس کی نوبت من می شه؟ آخه من باید چیکارکنم؟

بیدارش که کردم ناراحت شد.

گفت: داشتم با بی بی(س) درد و دل می کردم، چرا بیدارم کردی؟

+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت17:51توسط عاطفه مکانی |
زمردي كه با عشق خوكرده بود

بسم رب الشهيد

 

كسي گفت:امشب زباران بگو

دراين تشنه سالي زچمران بگو

 

زمردي كه اسطوره درد بود

به هنگامه ها معني مردبود

 

زمردي كه از خودسفركرد ورفت

زمرزشهادت گذركرد ورفت

 

زمردي كه با عشق خوكرده بود

وخود را در او جستجو كرده بود

 

زمردي كه همسايه با داغ بود

بسيجي ترين لاله باغ بود

 

زمردي كه يك باغ احساس بود

وسردار جمهوري ياس بود

 

زچمران بگو مثنوي هاي داغ

شقايق شقايق زگلزخم باغ

 

رضايزدانپناه

 

 

پي نوشت:

شهید دکتر چمران اسطوره فردا بود در ديروز...

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت13:32توسط زهرا هدایتی |
مناجات

الهى ! مست تو را حد نیست ولى دیوانه‏ات

سنگ بسیار خورد، " حسن " مست و دیوانه تست.

الهى ! ذوق مناجات كجا و شوق كرامات كجا.

الهى ! علمم موجب ازدیاد جهلم شد

یا علم محض یا نور مطلق بر جهلم بیفزا.

الهى ! اثر و صنع توام ، چگونه به خود نبالم.

الهى ! هر چه بیشتر دانستم نادانتر شدم بر نادانیم بیفزا.

الهى ! دل داده معنى را از لفظ

چه خبر و شیفته مسمى را از اسم چه اثر.

الهى ! كلمات و كلامت كه اینقدر

 شیرین و دلنشین‏اند خودت چونى.

الهى ! اگر از من پرسند كیستى چه گویم.

الهى ! هر چه بیشتر فكر مى‏كنم ، دورتر می شوم.

الهى ! گروهى كو كو گویند و " حسن" هو هو.

الهى ! از گفتن " یا " شرم دارم.

الهى ! داغ دل را نه زبان تواند تقریر كند

و نه قلم یارد به تحریر رساند " الحمد لله " ،

كه دلدار به ناگفته و نانوشته آگاه است.

الهى ! محبت والد به ولد بیش ا

ز محبت ولد به والد است كه آن اثر است نه این ،

 با اینكه اعداد است و علیت و معلولیت

نیست پس محبت تو به ما كه علت

مطلق مایى تا چه اندازه است،

" یُحِبُهُمْ " كجا و " یُحِبوُنَهُمْ " كجا؟!

الهى ! از كودكان چیزها آموختم ،

لا جرم كودكى پیش گرفتم.

الهى ! چون است كه چشیده‏ها خاموشند

 و نچشیده‏ها در خورشند.

الهى ! از شیاطین جن بریدن

دشوار نیست ‏با شیاطین انس چه باید كرد.

الهى ! خوشدلم كه از درد می نالم ،

كه هر درد را درمانى نهاده‏اى.

" برگرفته از الهی نامه استاد حسن زاده آملی "

التماس دعا فراوان

یا مرتضی علیُ مددی

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت11:27توسط محدثه آقاجانی |
روح خدا به خدا پیوست...

بسم رب الشهید

 

ديده اي يك نـفر پــرنده شود،پر بگيرد بدون سر باشد؟

سايه گستر شود درخــتي كه،تنه اش زخمي تبر باشد

ديده اي تاكنون پرستويـي،روي مين آشــيانه بگذارد؟

استخواني بيايد ومثل،قاصدك هاي خوش خـبر باشد؟

فكركن ديده اي كه يك شب ماه،روي دوشش ستاره بگذارد

يك نفر بعد رفتنش حتي،باز هم بهترين پدر باشد

همه شهرمي شناسدت گرچه،يك كوچه هم به نامت نيست

چشم هايم نديده دريايي،از دل تو بزرگ تر باشد

آن قدر ارتفاع داري كه مرگ،از تو سقوط خواهد كرد

زندگي بعد مرگ مي خواهد،بيشتر در تو شعله ور باشد

هر چه ناديدني ست را ديدي،تا ابد سنت جنون اين است

عشق از هر دري بيايد تو،عقل بايد كه پشت در باشد!

رضا نيكوكار

 

 

پي نوشت:خميني روح خدا بود در كالبد زمان...

صلواتي پيشكش مي كنيم به آستان مطهرش...

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت17:16توسط زهرا هدایتی |
و عشق ...

"... به خاطر عشق است كه فداكاری می كنم. به خاطر عشق است كه به دنیا با بی اعتنائی می نگرم

و ابعاد دیگری را می یابم.

 به خاطر عشق است كه دنیا را زیبا می بینم و زیبائی را می پرستم.

به خاطر عشق است كه خدا را حس می كنم،

 او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می كنم.

عشق هدف حیات و محرك زندگی من است.

زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.

عشق است كه روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، ا

ستعدادهای نهفته مرا ظاهر می كند،

مرا از خودخواهی و خودبینی می رهاند، دنیای دیگری حس می كنم،

در عالم وجود محو می شوم، احساسی لطیف و

 قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می كنم.

لرزش یك برگ، نور یك ستاره دور، موریانه كوچك،

نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب،

 احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم به دنیای دیگری می برند …

اینها همه و همه از تجلیات عشق است.

 برای مرگ آماده شده ام و این امری است طبیعی،

 كه مدتهاست با آن آشنام. ولی برای اولین بار وصیت می كنم.

خوشحالم كه در چنین راهی به شهادت می رسم.

خوشحالم كه از عالم و ما فیها بریده ام. همه چیز را ترك گفته ام.

 علائق را زیر پا گذاشته ام. قید و بندها را پاره كرده ام.

 دنیا و ما فیها را سه طلاقه گفته ام

و با آغوش باز به استقبال شهادت می روم ..."

  

التماس دعای فراوان ...

یا مرتضی علی مددی ...

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت12:58توسط محدثه آقاجانی |
ابرو ابریشم و عشق...
 
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم " لطیف "را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم .خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم.بس که لطیف بودم ،توی مشت دنیا جا نمی شدم .اما زمین تیره بود .کدر بود. سفت بود و سخت .دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.من سنگ شدم و سد و دیوار .دیگر نور از من نمی گذرد، دیگر آب از من عبور نمی کند .روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ،چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام.گریه نمی کنم تا تمام نشود ،می ترسم بعد از آن از چشمانم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک، سنگ ریزه شود و روح سنگ و صخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دلهای نازک شرحه شرحه شود؟ وقتی تیره ایم ،وقتی سراپا کدریم، به چشم می آییم و دیده می شویم، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد،ناپدید می شود.
یا لطیف! کاشکی دوباره ،مشتی ،تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می ورزیدم وناپدید می شدم،مثل هوا که ناپدید است ،مثل خودت که ناپیدایی...
یا لطیف! مشتی، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش...
 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت20:6توسط ملیحه نوشک |