بسم رب شهدا
ببین بیا باهم از یک طرف به ماجرا نگاه کنیم
تو دقیقا 22 ماه رفتی، من هم فکر می کنم سر و کله ام 22 آبان ماه بود که پیدا شد ...
تو دقیقا شب بود که رفتی ، من هم دقیقا شب بود که آمدم
رفتن تو آمدن من است ... قصه قشنگی است ...
می خواهم از دستت شاکی باشم ... حالا که آمده ام ... نگاهم دنبال نگاهت است جا زده ای ؟؟؟
آن شب را یادت می آید ... می خواستی شیطنت نکنی و به من نخندی ،آن وقت من هم سرم را می انداختم و می رفتم ...
اصلاچه کار داشتم با تو ...بعد از آن دفعه کلی آمدم و آنجا نشستم دقیقا زیر همان عکس ... نه کسی به من خندید ...نه من به کسی نگاه کردم...
این ها هیچ ربطی به هم ندارند ...
کل قضیه این است تو باید می رفتی که من بیایم شهید جواد صراف ...
بی بهانه دوستت دارم
حرفی هست ؟؟؟
پ.ن 1:
یاد و خاطره شهدای کربلای پنج خاصه احمد نوزاد و جواد صراف گرامی باد
پ.ن2:
سلامتی مولا و امام سید علی خامنه ای
رب صلی علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم