روز های زندگی

بعد از مدت ها از یک فیلمی خوشمان آمد، حالا جو گیر هم شده ایم هی می رویم نگاه می کنیم ،

از سینما که بیرون می آیم برنامه ریزی می کنم برای دفعه بعد که رفقا را بلند کنم ببرم روزهای زندگی را ببینیم...

خوب بود، کیف کردیم که نشسته وقتمان را می گذاریم فیلم خوب می بینیم،

حسی که تقریباً چند سال یکبار به سراغ منِ آدمیزاد می آید از نشستن در سینما...

کلن و جزئن فیلم خوبی است این روز های زندگی ...

بعد از چند بار دیدن انگار یک چیزهایی را که تازه دیده باشم ،هیجان زده می شدم،

اثری از بی حجابی،بد زبانی، لودگی، عشق و عاشقی های پیش و پا افتاده،خبری نیست ...

در روزهای زندگی  گذشت، صبوری، عشق، وفاداری، حیا، ایستادگی با طعم اسلام و مقاومت به نمایش در آمده...

خلاصه که خوب بود ...

راهتان مستدام آقای کارگردان

شهید مسلم فراهانی: بمیرم ز نان و نمیرم ز ننگ

مادر، تو رو خدا دیگه نذر نکن برای برگشتنم    

عملیات فتح المبین مسلم حضور داشت، مجروح نشد اما تو گردان شهید وزوایی بود،وقتی ازعملیات اومد خیلی ناراحت بود ،توعملیات گردان شهید وزوایی گم شد، منزل که اومد، به من می گفت: تو چی کار کردی من سالم برگشتنم؛ گفتم هفتاد روز روزه نذر کردم برای سالم برگشتنت.

بهم گفت: من کلی تیر از کنارم رد شد و فقط متعجب بودم چرا بهم نمی خورد.تو رو خدا دیگه نذر نکن برای برگشتنم . مسلم اول رفت جنوب ، بعد رفت غرب خط شکن عملیات رمضان بود که همان جا به شهادت رسید.

مادر، اگر خبر شهادتم را  بهت رساندند 3 جا سجده شکر

مسلم برای آخرین بار که می خواست بره ،وقتی رفت غسل شهادت کنه ، رفتم پشت در حمام، که مسلم گفت :اومدی ببینی ام که برای شناسایی بدنم تشخیص دهی؟ 

شب قبل از اینکه خبرش را بهم بدهند، شب خواب امام را دیدم، خوابم دیدم امام دستش یک  جنازه کفن شده بود، که گفتم امام این پیکره کیه،که گفت: مسلم هست؛ 36 تا تیر خورده،

از خواب که بیدار شدم پدر مسلم از جبهه به منزل آمد؛ فرماندش زنگ در خانه را زد  رفتم دم در بهش گفتم خبر شهادت مسلم را آوردی؟

مسلم بهم گفته بود: مادر اگر خبر شهادتم را  بهت رساندند 3 جا سجده شکر به جا بیاور که مسلم به خواستش رسید،اولین سجده من همانجا جلوی پای فرماندش بود.


پ.ن1: مصاحبه با مادر شهید مسلم فراهانی را اینجا بخوانید

و عکس هایش را اینجا ببینید


پ.ن3: به شدت دلمان تنگ شده بود.

پ.ن4: سلامتی فرمانده امام خامنه ای
رب صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ملالی نسیت جز دوریتان...

همین چند دقیقه که پیدایش کرده ام انگار که نمی دانم چه اتفاقی برایم افتاده است

اما هر چه را که ندانم این یکی را خوب می دانم من می خواهم برگردم به آن بهشت

دانلود کلیپ کوتاهی از ملاقات با شهیدان زنده

تکه ای از دلم جاماند حوالی همان تخت ها

نذر کردم که برسم حتا برای چند دیقه هم که شده...

دیدنشان برایم بس بود...

به کوچه های اطراف که نگاه می کردم فکر می کردم ،این طور که معلوم بود،

همسایه های آسایشگاه بی خبر از همه چی باشد ،بود.

 دیر رسیدم اما رسیدم .

از ماشین که پیاده شدم فقط دوییدم ...

کوله ای که سنگین تر از همیشه بود،دوربینی که لنزش مقابل آدم هایی قرار می گرفت که تا به عمرش ندیده بود

و دستان من که می لرزید هر لحظه برای گرفتن سوژه اش.

وارد سالن شدم ، گروه گروه کنار هر تخت نشسته بودند و من انگار نمی دانستم چه کار کنم

دوربینم را از لنزش گرفته بودم و زل زده بودم به لباس های نازک آبی و دمپایی پلاستکی،که جای لباس خاکی و پوتین جا خوش کرده بودند

وارد یکی از اتاق ها شدم، چهار زانو روی تخت نشسته بود،

تخت کناری دراز کشیده بود،

یکی از نحوه جانبازی می گفت ، اتاق کناری تخت اول ،نشسته بود روی تخت و جماعتی دورش نشسته بودند ،

حرف می زد،انگار که حالا عقده دلش باز شده باشد

 می گفت : دستتان درد نکند یادتان نرفت ما را، جانبازان آسایشگاه عجیب غریبند ...

تخت کناری اش چهار زانو نشسته بود و زل زده بود به رفیقش ...

من هنوز هاج و واج ...

جلوی پذیرش جمع می شویم،قرار بر خنده است، اتفاقن هم می خندیم حسابی هم ، از ته دل، انگار که بی غم باشیم

البته وقتی می دیدم می خندند،هیجان تمام وجودم را می گرفت،شروع کرد به خواندن ما دست زدیم،جان باز آمد بین مان

می خندید،می خندیدیم،

تقی زدم زیر گریه ،قول داده بودم که گریه در کارم نباشد،جمع و جور کردم احساساتم را و دوباره برگشتم ،

بین برنامه یکی رفت اتاقش روی تختش نشست،دنبالش رفت،دید نگاه می کنم

گفت: نگران نباش ، چیزی نیست ،رگ پایم گرفته، ول کند می آیم...

چند نفری دورش را گرفتند ...توصیه می کرد،خاطره می گفت ...

آویز یا فاطمه الزهرایش را از زیرپیرهنش در آورد،درد و دل کرد ...

می گفت رمز و رازش را نمی گویم بیست سی بار بخوانیدش خودتان می فهمید ...حدیث کسا را می گفت،

می گفت کسی جرات ندارد روضه مادر برایم بخواند ...

می گفت ...

 گفت ...

گفت ... گفت ...

 

پ.ن:حرف زیاد است برای گفتن از این ملاقات چند دقیقه ای ،

انگار که سال هاست بشناسمشان حالا که نمی بینمشان آرام و قرار ازم گرفته شده است ...

پ.ن1:یک جایی شبیه 3 نیمه شب تخریب می خواهم تا جا دارد داد بزنم که های ...نمی گذرم از آن ها که این ها را به  این جا کشاندند...

پ.ن 3:اینقدر حرف نگو دارد این ملاقات که حد ندارد ...

پ.ن4: سلامتی همه این شهدای زنده و مولا و سرورمان امام خامنه ای

رب صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

پ.ن5: لینک پیشنهادی : بوی عیدی 

بسم الله اگر حریف مایی

               بسم رب الشهدا                

گاهی اوقات سکوت قبل از طوفان زیادی می چسبد...
اینکه طرف مقابلت را در انتظار رفتارت بگذاری ... 
اینکه باعث شوی چشم ازت برندارد ...
اینکه کاری کنی از تمام زندگی اش بماند 
برای اینکه خدایی ناکرده  لحظه و ثانیه ای از تو غافل نشود ...
همه این ها برد است برایت ...
اما خوبی اش این است که طرفت با تمام قوا و امکاناتش ،
با به کارگرفتن تمام نیروهایش به  استیصال بیافتد و
با اعتماد به نفس کاذب و شیطانی اش  آهنگ پیروزی سر دهد ،
 و تو درست در همین خوش خوشانش جوری مانند 9 دی بزنی که هنوز که هنوز است نمی فهمد
 با این مشت های مردم از کجا خورده است....

پ.ن۱:

9 دی  ما حسابی حالش را بردیم
و شما هم به اندازه کافی جا خوردید

پ.ن۲:


پ.ن۳:

سلامتی اش
رب صلی علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

اللهم ایاک نعبد و ایاک نستعین

مدار خاک خورده

بسم رب الشهدا

چه خاکی خورده بود اینجا ... یک زمانی برو بیایی داشت ...
البته که هنوز هم یاران باوفای اینجا می آیند و احوالپرسی می کنند ...
آمدم بنویسم که کلی یاد خاطراتم کردم
،4،5سال خانه جدید خب آدمیزاد عادت می کند
و هرچه قدر هم شیک شده باشم 
اینور و آنور بنویسم 
هیچ جا سفربرمدارعشق نمی شود
که حالا از آن همه قالب آن چنانی رسیده 
به قالب سفید بلاگفا ...
این ها را می نویسم که کوتاهی خودم ثابت شود...
مگرنه زورمان نکردند که ای کاش زورمان می کردند در بعضی چیزها ....
های  جماعت
بعد از 5سال سیاسی نوشتن و پاسداشت عملیات ها ،نوشتن از شهدا
و گیر دادن به مسئولین و جیغ و داد کردن به سرم زد 
که سنگی بردارم به کله ام بزنم 
که آیــــــــــــــ،کجایی تو ...

پ.ن:

اینکه  تمام دردم این است که یکی  چشم از ما بر نمی دارد 
و ما انگار که نه انگارمان است

به قولی عزیزی
نامه تمام

بی خیال  امور فرهنگی زمستان را بچسب

خیلی دور نیست

من با همین  قد و قواره ام یادم می آید چند سال پیش بود،

خانوم مانتویی که می دیدیم احیانن روسری به سر  دهانم وا می ماند که عجب دختر های امروز چه بی حیا شده اند و ...

مدت طولانی نگذشته سر و کله شال پیدا شد و  ...

چشم بر هم نزده  دیدیم از یک طرف مو به تعداد قابل شمارش بیرون  آمده است ...

ندیده گرفتیم دیدیم عجب از دو طرف بیرون آمد آن هم  به تعداد غیر قابل شمارش احیانن روی سر دنبال شال می گشتیم

ریز که می شدی می دیدی باریکه ای هست گوش شیطان کر ...

به خودمان آمدیم دیدیم 

بله ...

حالا  شلوار و مانتو و بقیه قضایا هم بماند ...

همه این ها را گفتم که خدا را شکر ...

ما که از این کارهای فرهنگی و انتظامی نا امید شدیم

حد اقل به لطف خدا زمستان و سوز و سرما چیزی تن این دوستانمان  اضافه کند

شاید ...

پ.ن1: 

اللهم الجعل عواقب امورنا خیرا

پ.ن2:

سلامتی امام خامنه ای

رب صلی علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم

پ.ن۳:

توصیه میشود : (+)

....

پلک نمی زنم که خدایی ناکرده ثانیه ای تلف شود ...

خودت به اندازه کافی غصه داری خدا کند زخم دلم باز نشود ...

اصلن من سکوت می کنم  و تو بگو ...

قبول پیر شده ام اما دلت گرم هنوز هم به درد بخور هستم ...

...

 

پ.ن۱:

فدای دلت ...

پ.ن۲:

سلامتی اش

رب صلی علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم

پ.ن۳:

+

ضرب و شتم يك روحاني ناهي از منكر روزه‌خواري

بماند...

به خدا قسم ما در قبال این قضیه مسئولیم

به خدا قسم غافلیم

...

مردم بیدار  مردمی هستند که فرصت شناس باشند

درد شناس باشند

حقیقت شناس باشند

 

پ.ن ۱: متن بالا شهید مطهری

پ.ن ۲: دلم  عجیب گرفته است ...

خیلی غریب بودم امروز ...

حالا فهمیدم چقدر آقا غریب است

بیشترش چقدر  مولا غریب است ...

پ.ن۳:سلامتی ات دعا می کنم  فرمانده

 

+صهیونیست از نگاه حضرت روح الله

+ـ+گزیده ای از خطبه امام حسین .ع. یک سال قبل از عاشورا

 

نشسته بود دنبال دليل براي نوشتن مي گشتم كه

كه ديدم چه قدر جديدن تنگ نظر شده ام

داشتم به اين فكر مي كردم كه دم افطار كه مي شود سر سفره

تمام خوراكي هايي كه از صبح تا شب ديده ام را گرفته ام تا جا دارد مي خورم

بالشم را تنظيم مي كنم چند سانتيمتري سفره كه با زاويه اي خاص بلافاصله .....

چند ساعت نگذشته شام هست و بعد هم احيانن سحري ...

كه آن هم تا مي شود مي خورمكه خدايي نكرده بين روز گرسنه نشوم ...

همه اين بی ربط ها را گفتم كه بگم

نوش جان

همين

 

این شب ها برای سلامتی ات دعا می کنم  فرمانده ...

 

آنتی روحانی + 3

كم كم

كم كم

زياد زياد مي شود يك چيزهايي ....

خب دفعه اول ناراحت مي شويم

دفعه دوم عصباني ميشويم و بلاگها جمع مي شوند بيانيه مي دهند و

شوري به پا مي شود قضيه جمع و جور مي شود...

دفعه سوم خونمان به جوش مي ايد ....

زبانم لال دفعه چهار قاطي مي كنيم ....

دفعه پنچم ...

دفعه ششم ...

دفعه هفتم ...

هشتم ...

نهم ... كه مي شود هم قبحش ريختس

هم تكراري شده و عادي ...ههم اينكه

شما هم كه خيلي رسيدگي مي كرديد حالا ديگر موضوعي است اجتماعي ميان پرونده هايتان رسيدگي خواهيد كرد روزي

انشالله ...

از آن پست هاست كه صدايش به هيچ جا نمي رسد و سر خودش را مي كوبد به ديوار كه

آيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مسئولين

دست مريزاد ...

دمتان گرم ...

فعلن كه نه يكي نه دوتا ...

در اين بازي 3 شد و شما هنوز ....

درد دارد این  پست برايم ... درد دارد حسابي ....

پ.ن 1: همان متن بالا

پ.ن2: پ.ن 1

پ.ن3: سلامتي امام خامنه اي

رب صلي علي محمد وآل محمد و عجل فرجهم

بنفسی انت ...

ببخشيد ديگر ...

دوباره رفت تا سال ديگر كه براي آمدنت چراغاني كنيم و

سر و ته كوچه را ببنديم بزنيم و ...

البته ناديده نگيرم زحمات صداو سيماي مان را ...

انصافن خوب كار كرد ... كلي براي آمدن و ميلاد آقا

موسيقي پخش كرد و روز عيدي زدند و رقصيدند و

عيد است و دل مردم هم احتياج دارد به شادي هاي همراه با نرمش  و ...

همچين به علاوه ی مردم دل اقا هم شاد شد ...

شرمنده ديگر آقا جان ...

فعلن دوباره سرمان گرم شد تا همان دوسه روز مانده و جمعه ها و ...

البته كه غنيمت است همين ها ...

مي دانيد ؟؟؟؟

يك مدتي است كه فكر مي كنم

غربت شما همين بس كه من دوستتان دارم ...

امضا

منتظر !!!

پ.ن1:

بِنَفْسى أَنْتَ...

عَزيزٌ عَلَىَّ أَنْ أُجابَ دُونَكَ وَ أُناغى

عَزيزٌ عَلَىَّ أَنْ أَبْكِيَكَ وَ يَخْذُلَكَ الْوَرى

عَزيزٌ عَلَىَّ أَنْ يَجْرِىَ عَلَيْكَ دُونَهُمْ ما جَرى

 

پ.ن2:

گفتم بگذارم همچين روز عيدي تمام شود

بعد تبريك بگويم

آمدنش را ...

پ.ن3:

نمی دانم چرا یک خبرهای هر چه قدر هم جدی باشد

خنده ام می گیرد: ‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌در

BBC از نوع فارسي اش خواندم که مادر

خانم رهنورد نگران حال دختر و دامادش است ...

یک جورایی احساس می کنم

حقوق بشر  زیادی دارد اجرا می شود

ترسم این است که در حق بعضی اجهاف شود ...
!!!!

پ.ن۴:

تعجیل در فرج اباصالح و

 عزت و سلامتي فرمانده و امام خامنه اي

رب صلي علي محمد و آل محمد وعجل فرجهم

فرمانده برای بودنت شکر ...

گاهي براي بودن بعضي آدم ها بايد روزي هزار هزار بار سجده شكر به جا آورد

 و احيانن گشت ديد كه چه اتفاق مثبتي رخ داده

كه خداوند به پاس آن اين هديه را

به ما بخشيد ...

 

پ.ن ۱:


این بار امانت که خدا داد به ما

جانی است که بر سیدعلی میبازیم

پ.ن:۲:

آرزو مي كنمــ ميزان ولايت پذيري ما

زهرا(س )گونه باشد ....

پ.ن۳:

سلامتی و عزت فرمانده و امام

خامنه ای

رب صلی علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم



سلاحي فرا مرزي

نمي دانم چرا اصلن من با اين موضوع بگير و ببند

كنار نمي آيم ...

قضيه فرهنگ سازي هم

آقايان خسته نباشيد

خودمان هم كمي بيشتر ....كار از كار گذشت ...

حجاب اين روز ها بي گمان سر و ته اش را بگيري

سياسي است ...

نه اينكه تند رو باشم ها ...نه ... از هر طرف كه نگاه مي كنم

يك جاي كار مي لنگد

يك جاي كار هم كه نه .....لنگان لنگان است قضيه ...

هي اعتراض به اين ور ...

به مانتو فروشي ...

به فروشگاه ...

به آرايشگاه ...

به ....

بي خيال شده ام به اضافه كمي عصباني .....

چرا احيانن هيچ كس كاري نمي كند...

دلم مي خواهد

يك جايي بروم

همه را يك شكلي ببينم ....فقط چند وقت يكبار سر تشييع شهدا و ....

انرژي مي گيرم وقتي هم كيشانم دلشان را زده اند به دريا و جمع شده اند يك جا

 و چه قدر تاثير گذار مي شويم آن موقع

آن قدر كه احساس مي كنم نور چادر

بر دهان بعضي ها مي كوبد حتا اگر احيانن موقعيتشان آن طرف خط چين سرزمينم

باشد ....

پ.ن اول و آخر:

سلامتي فرمانده و امام

خامنه اي

رب صلي علي محمد وآل محمد وعجل فرجهم

من را چشم  تو چشم  کنید  لطفن

تازه هفت هشت روز مي شود كه از قضيه اش مي گذرد

انگار نه انگار ...

همه چي آرومه ... من چه قدر ....

آب از آب تكان نخورده ....

در اين يك هفته هي خود خوري كردم آستين بر كام گرفتم كه دهان باز نكنم ...

ببينم چه مي شود ...

همه اش براي يكي دو روز اول است ....

دستمان به جايي نمي رسد ....

من كه نديده بودمش ... عكسش را كه ديدم از اول قضيه را گرفته ام ....

بازي سر چشمانش است ... اما

جدا از چشمانش

قصه اش برايم تكراري بود ...

1 ماه نشده بود كه همين طرفاي خودمان دو جوان به خاطر تدكر آرام يك روحاني

زدند و چشامنش را ....

تكراري كه نه تنها لوس نمي شود بلاكه هربار هزار بار زجرش بيش از پيش مي شود ....

يكي بي آيد و طرف مقابلم را مشخص كند

مي خواهد رييس قوه قضاييه باشد

قوه مجريه

صدا و سيما

نيروي انتظامي

پسر چشم چران سر كوچه مان

دختر بي حجاب همسايه مان

پدرو مادرشان

پدر و مادر خودم

خودم

قول مي دهم داد نزنم سرشان

مقابلش مي نشينم و تا جادار گريه مي كنم ....

من هم نوشتم بعد از اينكه اب از آسياب افتاد و تكان نخورد احيانن ...

پ.ن 1: نگويم بهتر است شايد ....

پ.ن2:

دعا بفرماييد عجيب هم ...

پ.ن3:

سلامتي امام خامنه اي

رب صلي علي محمد و آل محمد وعجل فرجهم

گرامی باد 22 سال امانت داری ...

آقا روح الله

قبل از آرامش

چنین گفت:

«قوى باشيد، احساس ضعف نكنيد، به خدا متكى باشيد، «اشدّاء على الكفّار رحماء بينهم» باشيد،

و اگر با هم بوديد، هيچ‌كس نمى‌تواند به شما آسيبى برساند».

انگاری از غربت سيد علي خود خبر داشت

كه در آخرين لحظات حياتش چنین گفت !!

 

همیشه

دلش با زبان و قلبش مطمئن بود

که می فرمود:

پشتيبان ولايت فقيه باشيد ...

آقا روح الله قبل از اين كه رهبر باشد ، پدر بود

از صياد شيرازي تا مسعود اسكندري 13 ساله

كه از امام جماران فقط عكسش را ديده بود !!! 

آقا

آقاست

که

22 سال است كه دلش آرام و قلبش مطمئن است ....

22 كه سهل است ...  

قلبش مطمئن و تصمیمش استوار است

كه تا ظهور صاحب عالم

با همان دست راست خود مي چرخاند كشور را

نه كشور

بلکه جهان را ...

آقا روح الله

خيالش راحت است كه هرچه ايران سربلند شود

از نگاه و كلام سيدعلي است ....

سلام خدا بر روح خدا

و سلام خدا

بر دستان امانت دار سید علی

پ.ن۱:

بابت این همه تاخیر و کم کاری

ابتدا از خودمان و بعد از شما و در آخر از همه

عذر می خواهم

پ.ن۲:

سلامتی امام خامنه ای

رب صلی علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

حول حالنا ...مالنا...الی احسن ال...

بسم رب

خیلی همت کردیم شهادت شهید همت را با 4 خاطره و تبریک و تسلیت و پیام کوتاه گرامی داشتیم

خسته نباشیم ....

همتی کنیم احیانن از نوع مضاعفش بین این دید و بازدید های کلیشه ای مان یک سری هم

به آسایشگاه ها بزنیم ... درست است بازدید پس نمی دهند اما از خجاتتان در می آیند

خیالتان تخت ... تخت ... تخت ...

گفتم تخت ...چه قدر صبورند این تخت های آسایشگاه  که تاول های ...

بماند ..

. آخر سالی ،اول عیدی ،حالتان را خراب نکنم ...

ناسلامتی عید است دیگر ..این چیزها دل آدم را ریش می کند ...

مثل اینکه چند وقت پیش گلزار شهدا برنامه بود ...

جانبازی آمده بود که بعد از کلی سرفه دستمال کفاف خون های سرفه هایش را  نداد

بردنش بیرون ...خب  دل مردم  ....

 شهید شد چند روز بعد ...

هی بابا ...

فروشنده می گفت :امروز روز سومی است که آمده بود رنگ شلوارش را عوض کند ...

رنگش دلش را می زد احیانن...

 ......................................

پ.ن 1:

به روی خودمان نیاوردیم

شما هم چه خوب به رویمان نیاوردید

سفربر مدار عشق تولدش بود ...

(خب بود که بود ...!!!!)

مبارک صاحبانش باشد حالا ...

پ.ن2:

اگر سر و کله مان جنوب پیدا شد

دعا گو هستیم لایق باشیم

   پ. ن3:

دعا کنید آدم بشویم احیانن ...چیز خوبی است این که می گویم ....

 

برای سلامتی عشق و مولا و سرور و تمام وجودمان

حاج سید علی خامنه ای

صلوات قشنگ رو .....

التماس دعا

یاعلی مدد

ج.ن.و.ن

 بسم رب

حالا که همه دارند از جنوب و جنونش می گویند

زده است به سرم از جردن و جنون بنویسم

جردن منطقه عملیاتی است که من در آن افتخار جانبازی اش را پیدا کرده ام ٰاز نوع اعصاب و روان ...

بنیاد رفته ام گفته اند همین که از خانواده شهدا هستید باعث افتخار است ... درصد گرفتن خودتان حتمن برای ...

نه اینکه کانال کمیل را سر نزده باشم و از عطشش بی خبر باشم نه

اما اینجا همه عطش نگاه دارند 

آنجا قطره آبی را به هم قسم می دادند  اینجا .... نگاه را سبقت می گیرند و حرام می کنند

رفتن به سه راهی شهادت شجاعت می خواهد

اتفاقن قدم زدن بعد از غروب آفتاب در جردن هم شجاع می خواهد ....

بماند ...


پ.ن : اسمش را هر چه می خواهید بگذارید حسابی کلافه ام ....

خدایا مراقب حاج سید علی خامنه ای ما باش ... آمین

التماس دعا

بسم رب شهدا 

ببین بیا باهم از یک طرف به ماجرا نگاه کنیم

تو دقیقا 22 ماه رفتی، من هم  فکر می کنم سر و کله ام 22 آبان ماه بود که پیدا شد ...

 تو دقیقا شب بود که رفتی ، من هم دقیقا شب بود که آمدم

رفتن تو آمدن من است  ... قصه قشنگی است ...

می خواهم از دستت شاکی باشم ... حالا که آمده ام ... نگاهم دنبال نگاهت است  جا زده ای ؟؟؟

آن شب را یادت می آید ... می خواستی شیطنت نکنی و به من نخندی ،آن وقت من هم سرم را می انداختم و می رفتم ...

اصلاچه کار داشتم با تو ...بعد از آن دفعه کلی آمدم و آنجا نشستم دقیقا زیر همان عکس ... نه کسی به من خندید ...نه من به کسی نگاه کردم...

این ها هیچ ربطی به هم ندارند ...

کل قضیه این است تو باید می رفتی که من بیایم  شهید جواد صراف ...

بی بهانه دوستت دارم

حرفی هست ؟؟؟

پ.ن 1:  

یاد و خاطره شهدای کربلای پنج خاصه احمد نوزاد و جواد صراف گرامی باد

پ.ن2:

سلامتی مولا و امام سید علی خامنه ای

رب صلی علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم